خاطرات دریا 1

قبلا گفتم صبا گلی دریا نوردی هم کرده و عاشق دریاست البته بعد از 2 یا3 ماه خسته میشه ولی بر اساس همون اصلی که میگن دخترها بابایی هستن حاضر نمی شد با من از کشتی پیاده بشه و می گفت :من با چیف(منظور چیف اینجینیر یا همون سرمهندس)می مونم.دلم براش تنگ می شه.

یه بار بعد از 7 ماه ونیم که تویه این مدت 3 ماه پاش به خشکی نرسیده بود از کشتی پیاده شدیم.اون موقع صبا 2 سال و 8 ماهش بود.تویه ماشین صداش در نمی اومد بعد از چند دقیقه گفت:مامان اینا چیه؟

من:درخته مامانی.

صبا:(با ذوق)درخت یاس یاستی(راست  راستی)...

بعد که پیاده شدیم.چند قدم که راه رفت رو به بابا گفت:بابایی اینجا زمینش با تشتی(کشتی) فلق(فرق) می تنه (می کنه)یه جوله(جوره) دیده(دیگه) باید یاه بیم. (راه برم).

بعد نشست و آروم  دست کشید روی چمنها و مرتب هی گفت:چمنها شما چگدر(چقدر)نازین.چگدر گشنگین(قشنگین).

خلاصه ما هم خندمون گرفته هم دلمون برایه اون دله کوچولوش می سوخت.

این عکس مربوط به همین تابستونه سره فرصت عکسهای کشتی رو هم می ذارم.

/ 4 نظر / 25 بازدید
بیژن

درودبرگرامی همدل. تارنگاری دارم که درآن درباره گذشتار ایران مینویسم. اگر دوست داری چیزی درباره گذشتارایران بخوانی به تارنگارم سری بزن. شادوپیروزباشی. بدرود.

مامان عروسک

سلام عزیزم میخواستم بدونم شوهرتون تو کشتی کار میکنه وای چه جالب خوش به حالتون کیف میکنید با این مسافرتا [چشمک] خانمی منم با اجازه لینکتون کردم امیدوارم بتونم دوست خوبی براتون باشم ببخشید یه سوال دیگه الان کجا زندگی میکنید (خیلی فضولم مگه نه؟)[خجالت]